تبليغاتX
مهتاب مهربون




مهتاب مهربون

تصوير نويسنده
بيوگرافي من
عشق مهتاب!
حرفهايي كه قبلا گفتم
دوستان گلم
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
////////////////////love///////////////////////////

I don’t like to

Be alone in the night

I don’t like to

Hear I'm wrong when I'm right

I don’t like to

Have the rain on my shoes

But I do love you

But I do love you

 

I don’t like to

See a sky painted grey

And I don’t like when

Nothing's going my way

And I don’t like to

Be the one with the blues

But I do love you

But I do love you!

 

Love everything about the way you're loving me 

The way you lay your head upon my shoulder when you sleep

And I love to kiss you in the rain

I love every thing you do

Oh , I do



 


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 در ساعت: 10:11
|+|
///////////////////دریچه//////////////////

این هم یه آپ جدید واسه همه دوستداران

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشق دانشکده تجربه ی انسانهاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: شنبه شانزدهم خرداد 1388 در ساعت: 18:7
|+|
//////////////////محرم////////////////

نمیدونم چرا دوباره آپ کردم شاید میشه گفت به خاطر عزیزم

محرم هم اومد تقدیم به شما عزیزان

محرم ماه الفت با جنون است


چراغ کوچه هايش بوي خون است


محرم حرمت خون است و خنجر


تلاطم مي کند حنجربه حنجر


دل من فداي دو دست اباالفضل


به قربان چشمان مست اباالفضل


ربود از همه ساقيان گوي سبقت


به چوگان دل ناز شست اباالفضل


غم ِ زهرا مرا سوز درون داد


دم ِ حيدر به من شور جنون داد


حسين آمد به زخم دل نمک ريخت


مرا با شور عاشورا در آميخت


مرا سوداي زينب در به در کرد


نصيبم جرعه اي خون جگر کرد


ز فرط تشنگي بي تاب گشتم


عطش ديدم ز خجلت آب گشتم


چه ها گويم ز مَشک تيرخورده


ز دست ساقي شمشير خورده


به خاک افتاد مشک از دست ساقي


دو عالم پر شد از بوي اقاقي


مشامم پر شد از داغ شهيدان


که مي گردم بيابان در بيابان



نويسنده: مجيد فتحي مورخ: دوشنبه نهم دی 1387 در ساعت: 17:25
|+|
////////////////مطلب/////////////////

شايد ونه حتما آخرين آپم باشه

در باره من:    >>> برای چت و دوستی نیامده ام >>>>


دکتر شریعتی:
مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند گدایی عشق میكنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند اما همین كه مطمئن شدند مردانگی را در كمال نامردی به جا می اورند.



..................................................
تو که آهسته میخوانی ..... قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت .......دعایم کن .

..............................................................
زندگی جیره ی مختصری است
مثل یک فنجان چای
و کنارش عشق است
مثل یک حبه ی قند
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد
................................................................
دوست من :
هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری...
هرگز نگو برای همیشه وقتی می دونی جدا میشی...
هرگز نگو دوسش داری وقتی که بهش اهمیت نمیدی...
هرگز درباره احساست حرف نزن وقتی که واقعاً وجود نداره...
هرگز به چشماش نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری...
هرگز بهش سلام نکن وقتی می دونی خداحافظی در پیشه...
هرگز به کسی نگو تنها اونه وقتی تو ذهنت به دیگری فکر می کنی...
هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری...
هرگز به این آسونی ها از دستش نده...
با سپاس


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 11:57
|+|
////////////////تشکر////////////////////

 

و اما یه آپ جدید که با بقیه فرق میکنه

اینبار می خوام از کسانی که تولدم رو تبریک گفتن تشکر کنم و یه چیزی هم بگم که شاید خوشتون نیاد ولی حقیقته

دیگه نمیخوام آپ کنم

آره درسته

چون احساس میکنم آپ کردنم زیاد فایده ای نداره

آخه نظراتم خیلی کم شده

و خیلی از قسمت های آرشیو قبلی ام بدون نظر مونده یعنی کسی خوشش نیومده

پس تا اطلاع ثانوی از آپ کردن معذورم

ضمنا دست همه شمارو که به من سر میزنید می بوسم

در مورد امام زمان هم بگم که یه وب نا قابل دارم که تو اون بیشتر حرفامو میزنم (ممنون که اینقدر دقت می کنید)

http://mahdiyavaran.blogfa.com/

ممنون از لطفتون


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 17:9
|+|
////////////////حكايت عشق//////////////////

به چشمان مهربان تو مي نويسم
حكايت بي انتهاي عشق را
تا بداني كه محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم
و با تو آغاز كردم .
پس برايم بمان
تا عشقم را تا ابد نثارت كنم.
تا انتهاي جاده زندگي با من بمان
كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم
ميخواهم اين را بداني كه صادقانه
و عاشقانه دوستت دارم


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 13:8
|+|
////////////صدايم را بشنو////////////////

گاهی  آنقدر  صدایت  می زنم  که  تمام

کوهستانهای دورتر از سر زمینم فریادهایم

را  می شنوند.  چه  میشود گاهی به اتاق

تنهایی ام پا بگذاری.من دلبسته زمستانم

 و همان  فصلی  که  هیچ  از  بهارکم   ندارد

 صدایم رو بشنو ،

صدایی که به دنبال کلامی روشن است


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 11:36
|+|
////////////غنچه از خواب پرید ////////////////

 

غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 11:34
|+|
/////////////////////سراب//////////////////////

عاشقم ، خونه خرابم ، عشق من همش سرابه

یار من دوستم نداره ، اون ز عشق من بیزاره

شب که میشه خواب ندارم ، روز که میشه تاب ندارم

طاقت عذاب ندارم

بعد از این کافر میشم من ، دیوونه اخر میشم من

درسم و از بر میشم

" به خدا درس عاشقی رو از بر میشم من


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 در ساعت: 12:45
|+|
////////////////////////////سر سپرده//////////////////////////

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم ............... از بس كه روزها را تا شب شمرده بودم

یك عمر دور و تنها تنها به جرم اینكه ............... او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم ............... از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد ............... گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد-وقتی غروب می شد- ............... كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم


نويسنده: مجيد فتحي مورخ: پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 در ساعت: 11:38
|+|

توی سرزمین نامرد حرف ت کرده قیامت .ت مثل تو مثل تردید ت مثل آخر طاقت مثل تنهایی مثل تب مثل آخر خیانت
<